عشق نامه ی زندگی
ای هوای دیدنت سوز و آه من....گوشه ی ابروی تو قبله گاه من....

نمی دانم چه بگویم. بگویم سلام ! یا بگویم خداحافظ

چقدر دیر فهمیدم...چقدر دیر به یادش افتادم... به یاد دختری که سراسر مهربانی بود.... به یاد دختری که برایم دلسوزی کرد... مرا دلداری داد و سختی های زندگی من را راهنمایی کرد. دختری که اگرچه ندیدمش هیچگاه ، اما وجود اورا همچون خواهری مهربان در خود احساس کردم و نه تنها من که امروز همسرم و خواهرم از این موضوع آزرده شدند. و آن غم از دست دادن خواهری خوب و مهربان به نام خورشید بود....

راستی چقدر دلم برای نظرهایش تنگ شده....که هربار می آمد برایم می نوشت : ((سلام داداشی خوبی؟ دلم برات یه ذره شده ؟))

و حالا خورشید جان! بدان که برادرت برایت دعا میکند تا در بهشت زندگی آرامی را سپری کنی....

تا ابد....

روحش شاد و یادش گرامی
 
 



نوشته شده در تاريخ 92/04/25 توسط سهیل
   دعا...


دست هایم را

به امید تو بالا می آورم

می دانم اجابت کنی

چون خودت گفته ای که جواب می دهم هر آن کس که مرا بخواند....

 




نوشته شده در تاريخ 92/04/24 توسط سهیل

سلام عزیزای من .... حوب هستین

چه خبر ؟

آقا شرمنده نتونستم این چند وقت بهتون سر بزنم ها !!!

دیگه زندگی و هزار دردسر !!!

همسر داری و بچه داری و ....!!!

بعله ....

دوستان من پدر شدم ...

الان یک ماهه که پدر شدم. اونم چی ؟

پدر دو تا گل ، دو تا غنچه ، دو تا فرشته که از طرف خدای مهربونمون اومده تو زندگی من و ((زندگی))!

خدا جونم ممنونتم...

آره دوستان ... خدا بهمون یه دختر و یه پسر داده دو قلو...

اسم پسرمو گذاشتیم محمد مهدی ، امس دخترکم رو هم گذاشتیم غزل

البته اسم دخترم رو عمه سحرش انتخاب کرد ، اسم پسرم رو هم مادرش و من هم از روی نه اجبار !!! سری تکان دادم و تایید نمودم

(قابل توجه آقایون : خدا نیاره اونروزی رو که هم خواهرت و هم زنت با هم رفیق باشن ! اونوقت دیگه حتی اسم بچه ات رو هم نمی تونی انتخاب کنی !))

نمی دونید چه حالی دارم ؟

اصلا زندگیم عوض شده خیلی رونق گرفته .... دیگه دوس ندارم حتی به ذره ای از غم و غصه های زندگیم  فکر کنم...

خانمم یه مدتی بود که حوصله نداشت ، اما از وقتی این دو گل وارد زندگیمون شدن همه چیز عوض شده...

از الان طاقتم رفته که غزلم بهم بگه بابا و محمد مهدی با صدای مردونه اش بیاد بگه سلام ....

تا قبل از این فکر می کردم قشنگترین اتفاق هر مرد میتونه ازدواجش باشه اما الان می فهمم که پدر شدن از همسر شدن شیرین تره ....

راستی سال نو هم مبارک .... ایشالا که امسال همه پولدار شین... ما هم همینطور... دعا کنید زودتر دوره ی من تموم شه و یه مطب گیرم بیاد ،

بچه ها اینو بدونید هیچ چی تو دنیا مثل ازدواج به انسان آرامش نمیده...

اگه وقت کردم براتون مینویسم که چطور میشه با کمترین هزینه بهترین زندگی رو تشکیل داد؟؟؟

شما هم یه خورده روش فکر کنین..




نوشته شده در تاريخ 92/01/30 توسط سهیل

گفتم به گل زرد چرا  رنگ منی؟

افسرده و دلتنگ میان چمنی؟

من عاشق او شدم که رنگم شده زرد

تو عاشق کیستی که همرنگ منی؟

 




نوشته شده در تاريخ 91/05/23 توسط سهیل

سلام دوستای گلم

خوبید؟

خوشید؟

سلامت باشید!!!

منم خوبم....

بالاخره امتحانا تموم شدن.....

از همتون ممنونم که تو این مدتی که من نبودم باز هم فراموشم نکردین.....

آهان ! راستی ولادت با سعادت امام زمان (عج) رو به همتون تبریک میگم....امیدوارم که حضرت توی این ماه یه توجه ویژه ای به هممون بکنه......ان شاءالله.....

قبل از این که بخوام داستان رو تعریف کنم....یه شعر خیلی زیبا رو تقدیم میکنم به ساحت مقدس آقا امام عصر(ارواحنا فداه) :

تقصیر من است این که کم می آیی

هر وقت شوم اسیر غم می آیی

این جمعه و جمعه های دیگر حرف است

آدم بشوم سه شنبه هم می آیی

میدونین چیه ؟ من در تمام سال برای چند تا مناسبت لحظه شماری میکنم. یکی از اون ها نیمه ی شعبان هست.... اونقدر دوسش دارم که امسال با این که موقع امتحانا بود ولی باز هم من رفتم تو مراسمات جشن و هیچی نخوندم!!!! ولی اینو بگم که این کارا به نظرم خیلی از درس خوندن ارزشش بیشتره. چون درس رو اکثر اوقات برای خودت میخونی. ولی کارای جشن و عزاداری اهل بیت (ع) رو برای ایشان انجام میدی و این یعنی رضای خدا...

بگذریم....

بچه ها اگر میدونین که یادت رفته برین بی زحمت قسمت های قبل رو یه سری بزنین و اون هایی هم که جدید اومدن و نمیدونن از کجا شروع کنن برن یه سری به قسمت دهم فصل اول بزنن.

با تشکر سهیل......

القصه .........

تا اونجایی گفتم براتون که امتحانای سال سوم دبیرستان که تازه هم نهایی شده بودن ، تموم شد. حاج رضا (که دیگه شده بودیم دوتا دوست صمیمی) بهم قول داد که من رو میبره اصفهان ، فقط ازم قول گرفت که باید نمراتم بالا و خوب باشن. آخه حاج رضای ما خیلی به درس و کتاب علاقه داره. خودش ادبیات خونده ، کی ؟ زمان شاه... یعنی فکر کن چقدر درس خون بوده که تو دانشگاه ادبیات تهران فوق دیپلم گرفته و معلم بازنشسته هم هست و سه تاپسرای شهیدش هم دوتا دانشجو بودن و یکی فارغالتحصیل پزشکی. خلاصه به خاطر اینه که خیلی حاج رضا روی نمراتم تاکید میکرد. روز بعد از امتحانا رفتم پیش حاج رضا. با خنده و شوخی گفت تا کارنامه تو نیاری هیچ قولی بهت نمیدم. منم چند روز بعد وقتی بایک کارنامه پراز نمرات خوب (نه عالی !!!)رفتم پیش حاجی. کارنامه رو که دید گفت خب حالا برو تا هفته ی دیگه هم پیشم نیا تا خودم بهت زنگ بزنم.

(به حالت دیالوگی)

من : یعنی چی حاج رضا؟ داری میزنی زیر قولت؟

حاج رضا : نه عزیز من نمیزنم زیر قولم. فقط گفتم برو تا هفته ی دیگه هم نه بهم زنگ بزن نه پیشم بیا تا خبرت کنم.

من هم با یه حالت غمگینی رفتم و تایه هفته منتظر موندم. درست یادمه سه شنبه بود. حاج رضا بهم زنگ زد. اول مادرم برداشت. یعنی خداخواست که مادرم برداره. چون وقتی از حاجی پرسید شما ؟ حاجی گفت : قراره از طرف پایگاه محل (البته حاجی نگفت کدوم محله و مادرم هم فکر کرد محله ی خودمون رو میگه.)بریم اردوی شیراز به سهیل بگین یه سر بیاد پیش حاج رضا. و خلاصه مادرم من رو صدا زد و گفت یکی زنگ زده و تا گفت حاج رضا شال و کلاه کردم و دویدم به سمت پارکی که حاج رضا بود. اون جا نبود. اعصابم خورد و خمیر شده بود. وقتی پرس و جو کردم گفتن حاجی رفته باغ خودش. واقعا آدم استثنایی بود. با حقوق بازنشسته ای میومد تو پارک باغبونی و خودش هم یه باغ داشت که من رو خودش دوبار برده بود اونجا. عاشق گل و گیاه و باغبونیه حاجی. خلاصه راهم رو کج کردم به سمت باغ حاج رضا که خیلی هم نزدیک نبود. بالاخره رسیدم و در زدمو حاج رضا وقتی چهره ی عصبانی اما شادابم رو دید یه خنده ی قشنگی کرد و گفت : بیا تو. رفتم داخل. حاجی برام برنامه رو گفت.

حاج رضا : ببین سهیل. برادر زاده ی من مسئول پایگاه محلمونه. میخواد بچه های نوجوون رو ببره اردوی یک هفته ای شیراز. من به علی(برادرزاده ام) گفتم که تو رو هم تا اصفهان برسونن. چون اونا یه روز تو اصفهان توقف دارن. فقط باید یه ثبت نام کوچیک تو پایگاه کنی و یه رضایت نامه بیاری. قبول؟

من : قبول ! ولی حاجی من تا حالا تنهایی جایی نرفتم. چطوری تو اون شهر بزرگ تنهایی بگردم دنبال خونه ای که بلد نیستم.

حاجی یه خورده فکر کرد و گفت : چون خیلی تو پسر خوبی هستی و من رو یاد پسر کوچیکم وحید میندازی منم باهات میام فقط قول بدی که اذیت نکنی.

خندیدم و خدارو شکر کردم که داره همه چی درست میشه.

موضوع رو با سحر مطرح کردم و فقط اون رو از نقشه ام خبردار کردم. اونم با حالت ترس گفت : سهیل تو به این آقاهه که میخوای باهاش بری مطمئنی؟

منم که داغ عشق بودم خندیدم و گفتم : نه بابا خواهر جون! حاج رضا پدر سه تاشهیده خودش جانبازه. بابا مومنه.

خلاصه سه روز بعد با حاج رضا و بدرقه ی مادرم و پدرم راهی مثلا شیراز شدیم. به اصفهان که رسیدیم ما دو تا پیاده شدیم. حاج رضا یه موقع میگفت جای پسر کوچکم وحیدی یه بار هم میگفت مثل نوه ی نداشتمی! من و حاج رضا مثل یک نوه و پدر بزرگ به اصفهان رسیدیم و یه عصرونه ی توپ زدیم. (جاتون خالی. یادمه رفتیم سی و سه پل دوسه سیخ کوبیده به عنوان عصرونه !!!! زدیم )

خلاصه بعد از اون شروع کردیم به جست و جو کردن خونه ی عمه ی زندگی! بعد از حدود دوساعت ، نزدیکای ساعت هفت عصر بود که ما اونجارو پیدا کردیم.

حاج رضا: همینه به نظرت؟

من : نمیدونم . میخوای شما یه در بزن.

حاجی  زنگ زد و یه خانوم جواب داد. آره درست درست اومده بودیم. خلاصه اون خانوم پشت آیفون رو کشوندیم جلوی در ، بعد از کلی سوال و جواب اون خانوم که من فهمیدم عمه ی زندگیه. (اسمش رو میذارم عمه خانوم) حاج رضا پرسد میتونیم چند دقیقه ای مزاحمتون بشیم. ما از طرف برادرتون علی آقا اومدیم. و کلی آدرس دادیم و نشونه گرفتیم که عمه خانوم باور کرد ما آشناییم و دزد و قاچاقچی !!! نیستیم. خلاصه با ادبیاتی که حاج رضا داشت و طوری که با کلمات بازی میکرد باعث شد تا عمه خانوم مارو به خونه دعوت کنه. ماشاءالله....عجب خونه ی درندشتی. فکر کنم کاخ شاه عباس صفوی بود! بعداز یک پیاده روی طولانی حیاط رو طی کردیم و به داخل قصر ببخشید خونه ی عمه ی زندگی وارد شدیم.

(حالا بین خودمون بمونه ولی من که بابام پزشکه و مامانم هم معلم خونم از دویست متر تجاوز نکرده ، عمه خانوم ولی نمیدونم گنج داشته ؟  البته شوهرش از اون ارباب زاده های قدیم بوده. بگذریم....خدا زیادش کنه...)

خلاصه ما وارد شدیم ولی انگار هیچ کس خونه نبود. من و حاجی نشستیم تا عمه خانوم هم با پذیرایی بیاد وببینه ما چی کار داریم!؟ ما در حین نظاره به عتیقه جات و خونه ی هفت رنگ عمه خانوم میکردیم که عمه صدازد : ......(زندگی) عمه میای کمک. مهمون داریم. 

من یه لحظه قلبم ریخت. خواستم پاشم برم طرف آشپزخونه که حاج رضا دستم رو گرفت و اجازه نداد پاشم.

ما دم در به عمه خانوم گفته بودیم زندگی رو میشناسیم و لی نگفته بودیم چیکار داریم و چی میخوایم. خلاصه من که صورتم قرمز شده بود و زیر باد کولر گازی عرق کرده بودم! ثانیه شماری میکردم که اون اتفاق عجیب افتاد....

بعضی ها میگن خیلی طولانی مینویسی ولی بچه ها تقصیر من نیست نمیشه نگم. به خدا اگر بتونم همین یه قسمت تمومش میکنم.

من که نگاهم رو به زمین دوخته بودم یه نفر از در وارد شد و سلام کرد ، من سرم رو بالا کردم که جواب سلام بدم که یه دفعه قلبم وایساد. خدای من ! زندگی بود! از دیدنم تعجب کرد. نه بهتر بگم وا رفت . سینی از دستش افتاد و خودش هم نقش زمین شد. من هم دستپاچه ، همراه با خوشحالی و هق هق خودم رو به زندگی رسوندم و نشستم روبروش. زندگی فقط گفت خوش اومدی و شرو کرد به گریه کردن. من هم بدون این که چیزی بگم فقط زار میزدم. انتظار دارید بگم اون لحظه به هم گفتیم : من خیلی منتظرت بودم، بالاخره اومدم سراغت ، اسب رویاهارو زین کردم بپر بالا تا بریم و از این جور حرفها ، ولی نه ما فقط دوسه دقیقه اینجوری نشستیم و فقط گریه کردیم .تا این که عمه خانوم که تازه فهمیده بود من کی هستم و شوکه شده بود ، زندگی رو بلند کرد و رو مبل نشوند و خودش هم سریع به شوهرش زنگ زد که سریعا خودتو برسون و اومد نشست تا براش توضیح بدیم چه اتفاقی افتاده؟ حاج رضا فقط میخندید و اشک میریخت. حالا دلیلش چی بود نمیدونم! بعد از حدود نیم ساعت شوهر عمه هم اومد و بعداز شنیدن ماجرا از زبون خانومش و حال و احوال با ما اومد نشست پیش زندگی و من و حاج رضا تا تعریف کنیم قضیه رو. حاج رضا شروع کرد به تعریف کردن حال و روز من ودرد دل هایی که باحاجی کردم و اردو و اینا و بعد از حدود دوساعت که حاج رضا حرف زد و بقیه ساکت بودن(من بودم و زندگی و عمه و شوهرش و یه پسرودوتادخترش)، شوهر عمه ی زندگی در حالی که درمانده بود به زنش گفت : میگی چی کار کنیم؟

عمه خانوم هم یه تز خیلی جالب و هنری ارائه کرد: الان زنگ میزنم داداشم ببینم چه کنیم؟

من هم با یه حالت ترس و البته مزاح گفتم : بعدش هم میاید حلوای من و زندگی رو باهم میخورید.

همه زدیم زیر خنده.

یادمه رسول پسر عمه ی زندگی ازش پرسید : دختر دایی تو رو جون عزیز جون که خیلی دوسش داری بگو ببینم این آقا سهیل رو دوست داری یا یه عشق بچگانه ی الکیه؟ها؟

عمه خانوم دوسه بار بهش طعنه زد که ساکت شه ولی رسول که انگار خودش هم یه پا عاشق بوود و حرف دل من رو میدونست با سماجت سوالش رو دوباره پرسید تا این که زندگی با یه حیای خاص گفت : آره. به خدا الکی هم نیست.

راست هم گفت. چون اگه الکی بود بعد از اون چند ماه همه چی یادش میرفت.

بعد از اون جواب زندگی خونه ی عمه اینا یکدفعه منفجر شد. بچه های عمه شروع کردن به دست زدن و مبارک گفتن و به تبع اون عمه وشوهرش و حاج رضا هم شروع کردن به دست ردن. انگار که زندگی بله ی سر سفره  ی عقد رو گفته باشه. خلاصه اونشب به دعوت شوهر عمه ی زندگی که مرد خیلی باحالیه (اسمش هم آقامرتضاست) رفتیم بیرون حسابی حال کردیم. و من از خدا شکر کردم که حاج رضا رو سرراهم قرار داد تا به زندگی برسم. فردای اونروز عمه خانوم بعداز یه صبحونه ی مفصل گفت: پاشید آماده شید که باید بریم تهران. من و زندگی جا خوردیم. ولی حق باعمه ی زندگی بود. باید یه جورایی مامان باباهارو راضی میکردیم. حاج رضا که با آقا مرتضی رفته بودن تو حیاط  و داشتن درباره ی گل و گیاه حرف میزدن، بچه های عمه هم رفتن که وسایل رو جمع کنن. من و عمه و زندگی هم داشتیم صبحانه میخوردیم.

دوستان الان که ساعت دو نصف شبه ، من تصمیم گرفتم که این داستان رو در همین قسمت تموم کنم. چون خودم خسته شدم از بس نوشتم!!!

یک دقیقه تنفس مطالعه ای ، فرهنگی !!!!!!لطفا انجام بدین که خستگیتون در ره !!!!!

.

.

.

.

.

.

.

بعداز صبحانه باماشین آقا مرتضی و هم ماشین عمه خانوم اومدیم سمت تهران. به قول مرحوم فردین :

توی ماشینیم ولی شاد و غزل خون میرویم

دست جمعیمون به سمت شهر تهرون میرویم

آخ برم راننده رو

اون کلاژ و دنده رو

ببخشید یه لحظه رفتم تو حس.  بچه ها نمیدونین تا تهران چه دلشوره ای داشتم. تو ذهنم بابام رو میدیدم که داره باکمربند سیاه و کبودم میکنه و همچنین علی آقا که داره زندگی رو کتک میزنه. وای خدای من ! چه لحظات سخت و نفس گیری بود. درست مثل وقت اضافه ی نیمه دوم بازی ایران و استرالیا که شیش دقیقه بود ولی اندازه ی شصت سال گذشت!!!

رسیدیم تهران و در مجتمع و اومدیم از پله ها بالا ولی با یه صحنه ی خلی عجیب مواجه شدیم.

میتونید حدس بزنید؟

خودم میگم. باباومامانم و سحر خونه علی آقا اینا بودن و عمه خانوم در زد و اون ها با یه روی نسبتا باز از هممون استقبال کردن. انتظار نداشتم اینقدر نرم و مهربون رفتارکنن حداقل پدر و مادر خودم. ولی چی بگم که عمه خانوم همون شب زنگ میزنه هم به خونه ی ما و هم به خونه ی زندگی اینا و کلی حرف میزنه و متقاعدشون میکنه .

دست گل عمه خانوم درد نکنه.

خلاصه ما به داخل خونه ی علی آقا رفتیم. حاج رضا میخواست بره ، که من و زندگی اجازه ندادیم و بردیمش خونه. بذارین محتوای حرفای هممون رو توی اون ساعت ها به طور دیالوگی براتون بگم.

بابام :  من اولش از علی اقا و همسرشون و خانواده ی اقا مرتضی معذرت میخوام که این اتفاقات افتاد و اسباب زحمت اقا مرتضی اینا هم شدیم که پاشن به خاطر این دوتا بچه زندگیشون رو ول کنن و بیان اینجا.من هم از دست سهیل خیلی عصبانیم هم از دست سحرو زندگی. ولی دیگه کاریه که شده و من در عمل انجام شده قرار گرفتم.

بابای زندگی که انگار از بابام بیشتر و بهتر قانع شده بود (برخلاف اون روزایی که باعث شد زندگی بره اصفهان) گفت : عیبی نداره آقا مهدی کاریه که شده.

اما حاج رضا که یکی از نقش های اصلی این قضیه بود با من من کردن گفت: ببخشید آقایون و خانوما ، البته میدونم به من هیچ ربطی نداره ولی از نظر منی که جای پدر شماها هستم و تجربه ام هم کم نیست بگذارید این دوتا بچه ، به هم برسن. اگر واقعا همدیگر رو دوست دارن چرا مانعشون میشید؟ اگر مشکل خونه و پوله ، به خدا من خودم هم خونشون رو میدم و هم هر ماه براشون حقوق میریزم تا درسشون رو بخونن و کنار هم زندگی کنن و رشد کنن. وقتی هم کاره ای شدن اونوقت خودم ازخونه میکنمشون بیرون حقوق شون رو هم قطع میکنم. 

و حاج رضا شروع کرد به خندیدن. به تبع اون بقیه هم خندیدن.

آره دوستان من. اون روز به همین سادگی و خیلی با عجله و سرعت به مراسم خواستگاری دوتا نوجوون ۱۸ ساله تبدیل شد. شاید باورتون نشه ولی چند وقت بعد یعنی دقیقا ۱۷ شهریور سال ۸۴ با اجازه ی پدربزرگ ها و مادربزرگ ها و حضور عموهاو عمه هاو خاله هاو دایی های من و زندگی  مراسم بله برون انجام شد و بعد از پنج سال انتظار من و زندگی نامزد شدیم. هر کس این خبر رو میشنید یا میخندید یا با تعجب میگفت که ای بابا اینا نمی فهمن اینقدر زود ! آخه بچه رو چه به نامزدی ! و خلاصه از این چرت و پرت ها که اصولا ادمایی میگن که هیچ بویی از عشق و عاشقی نبردن.

البته خب واقعا زود بود. ولی با استخاره ای که حاج رضا پیش یکی از علمای سرشناس قم برامون گرفته بود و آقاجون خودم هم برام استخاره گرفته بود ، و هر دوتاش هم عالی (نه خوب) اومده بود ، پس علی اقا و آقا مهدی عجله کردن و به نامزدی من وزندگی راضی شدن.

پیش دانشگاهی شروع شد. اونقدر خبرا زود پیچیده بود که هم دوستای من و هم دوستای زندگی اکثرا از نامزدی مادوتا خبردار شده بودن و همچنین معلمامون. یادمه معلم زیستمون بهم گفت: سهیل ببین تو باید امسال حتما پزشکی قبول بشی ها. نبیبنم رفتی دنبال نامزد بازی و این برنامه ها وگر نه پوستت رو میکنم؟ من هم قول دادم که همون سال یعنی کنکور ۸۵ قبول بشم.  وقبول هم شدم. زندگی هم از اونجایی  که به معماری و درس هندسه خیلی علاقه داشت همون سال اول معماری تهران قبول شد. من دانشگاه پزشکی تهران قبول شدم و زندگی هم رشته معماری. یعنی هردوتامون به آرزوهامون رسیده بودیم. ما چهار سال با هم نامزد بودیم. یعنی یه صیغه محرمیت بینمون بود ولی گفتن تا بزرگتر بشین و بتونین بهتر تصمیم بگیرین. راست گفتن ، ما حتی در اون سالها سه بار نامزدی رو بهم زدیم و قهر کردیم ، ولی هرسه بارش من طاقت نیاوردم و رفتم منت کشی و آشتی کردیم. خیلی خلاصه بهتون بگم. زیاد هم بهتون دردسر ندم.

اون داستانی که این هم پیچ و تاب . هیجان و ناراحتی و شادی داشت به همین سادگی و خیلی زود تموم شد. البته تموم نشد.چون در اون صورت ما باید مرده باشیم!!!! ولی به سرانجام رسید و خیلی زود سامان گرفت و به قصه ی جدیدی تبدیل شد.

ولی دوستان سه سال پیش بعد از یک دعوای مفصل با زندگی با هم قهر کردیم و سه ماه حتی به هم سلام هم نکردیم !!!! اما دل که عاشق بشه دیگه شده. بعد از اون دعوا به کمک آبجی عزیزم سحر و دوست گرمابه و گلستانم حاج رضا (چون فقط ایندونفر از دعوای ماخبر داشتن) با هم آشتی کردیم . و بعد خانواده هارو در جریان دعوا گذاشتیم و گفتیم که دیگه باید عقد کنیم. و خلاصه بعد ازاون دعوا و البته کلی فکر و تحقیق و مشاوره سه سال پیش من و زندگی رسما و شرعا به عقد هم دراومدیم و شناسنامه هامون رنگی شد. تا پارسال همه چی خوب بود تا اینکه آقاجونم به بابام عصبانی شد و گفت: مهدی چرا نمیذارین این دوتا بچه برن سر خونه و زندگیون. همین امشب میرین قرار عروسی میذارین.

پدرم هم که تسلیم شده بود اومد و با خانواده ی زندگی نشستیم و معین کردیم که در نیمه ی شعبان سال ۹۰ عروسی رو برگزار کنیم. بله دوستای گلم، ما خیلی زود و درسن ۱۸سالگی با هم نامزد شدیم ولی شش سال بعد یعنی ۲۴ سالگی رفتیم سرخونه وزندگیمون و زندگی مشترکمون رو  رسما از روز نیمه ی شعبان (روزی که همیشه دوسش دارم) به امید امام زمان آغاز کردیم . والان یک سال هست که من ......

اجازه بدین آخر داستان اسم خانومم رو هم بیارم ، البته من نمیخواستم بگم ولی سحر و خودخانوم خاستن که اسم واقعی حاج خانوم رو بگم. اسم واقعی حاج خانوم(یا همون زندگی) ، انسیه است. هم اسم خانم جضرت زهرا (سلام الله علیها)...

بعله. الان یکسال است که من و انسیه خانم در خانه ی طبقه ی بالا ی خونه ی آقا جونم اینا که قبلا هم براتون ازش گفتم داریم زندگی میکنیم و الحمدلله هم زندگی خوبی داریم ، هم داریم درس میخونیم و هم خرجیمون به کمک خدا و لطف پدرومادرامون میرسه. انسیه لیسانس رو گرفته و میگه دیگه ادامه نمیدم. و الان هم توی یه شرکت کار میکنه ، من هم که یه سالی باید برم روستا برای گذروندن دوره ، البته اگر قبول بشم و پایان نامه رو بتونم خوب ازش دفاع کنم.

آره دوستان عزیزم..... ببخشید که این چند وقت حسابی وقتتون رو گرفتم و ممنون از این که بهم سر زدین و بهم لطف داشتین. امیدوارم که تونسته باشم با گفتن داستان زندگیم کمکی به بهبود زندگی و امیدواریتون به زندگی و عشقی که در دل دارین کرده باشم. شاید این پست آخرم باشه شاید هم نه..... ببخشید اگر کامل توضیح ندادم و همه چیز رو خلاصه گفتم چون خیلی هاتون بهم گفته بودین که دارین از فضولی....... به خاطر همین گفتم همه چیز رو خلاصه و درحد چند خط توضیح بدم و این داستان رو ختم کنم.  شاید خبرای جدیدی رو براتون بنویسم.... مطمئن باشید که من دوباره میام...خیلی خیلی زود.... البته میدونم که زیاد از بودنم خوشحال نمیشین ولی خب ......

عزیزای گلی که میاین سر میزنین! دوست دارم نظراتتون رو دقیق درباره ی سرانجام رسیدن من و زندگی(ببخشید انسیه) بنویسید. امیدوارم که از اخر داستانم راضی بوده باشین....

از طرف انسیه و سحر هم با همتون خداحافظی میکنم......

دوستون دارم مثل همیشه.......




نوشته شده در تاريخ 91/04/19 توسط سهیل

سلام دوستای خوشگل من!!!!!!

شرمنده که باز هم دیر شد....

آخه خب خودتون که می دونین دیگه ما آخرای کاریم و خلاصه درسا سنگینه و نمیتونم زودبه زود آپ کنم.

اگر یادتون رفته داستان چی شد و به کجا رسید برید قسمت قبل رو یه نگاهی بندازید...چون من تصمیم گرفتم تو یکی دو قسمت دیگه داستان رو تموم کنم. الته و صد البته که این دو سه قسمت آخر طولانی میشه و شما هم به بزرگی خودتون ببخشید و تحمل کنید و تا آخر بخونید که بالاخره این داستان ما هم ببینیم به کجا خواهد رسید.....

حالا هر کی آماده ست دستا بالا..........

.

.

.

.

.

پس یا علی...

به نام حضرت دوست

اون شب وقتی سحر از مدرسه اومد ، من از زبون سحر شنیدم که زندگی قراره بره اصفهان و اونجا بمونه تا یه مدت . اون شب به منزله ی شب عزا و بدترین شب توی تمام عمرم تا اون لحظه بود. چند شب بعد ، نا شام رو خورده بودیم و من وسحر ساکت و بی صدا نشسته بودیم . اون چند شب خونه ی ما مثل شهر ارواح بود! ساکت و سوت و کور....من و سحر پکر و بی حوصله بودیم و به همین خاطر هم مامان و بابا هم ناراحت بودن.

اون شب ما نشسته بودیم و مثلا داشتیم به تلویزیون نگاه می کردیم ولی معلوم بود هر کدوم تو یه فکری هستیم. که یه دفعه صدای مامان زندگی اومد که داشت به زندگی می گفت: عزیزم دخترم به خدا اینطوری هم واسه تو بهتره هم واسه سهیل....تو رو خدا حرفم رو گوش کن...و زندگی که داشت گریه می کرد اومد طرف در خونه ی ما و زنگ زد. من مثل برق گرفته ها از جا پریدم که در رو باز کنم. ولی مامانم مانع شد و من هم نرفتم....(البته این رو بگم که من از دوسه شب قبل هی فکر کردم و به نتیجه رسیدم که شاید اینطوری بهتر باشه و زندگی بره بهتره و اگر خدا بخواد ما به هم خواهیم رسید و به خاطر این بود که من راضی شدم که نروم در رو باز کنم و گرنه ....)خلاصه سحر رفت در رو باز کرد. به سحر گفتم به زندگی بگه که من هم دلمه زندگی بره اصفهان و با خیال راحت بره به سلامت. یه نامه هم براش نوشتم که دیگه ولش کن!!!! خلاصه سحر و زندگی مثل دو تا خواهر که می خوان واسه همیشه از هم جدا شن تو بغل هم گریه کردن و خداحافظی کردن و زندگی رفت........

دیگه اون مجتمع رنگ و بویی نداشت. خونه ی ماهم رنگ وبویی نداشت. من و سحر هم حوصله نداشتیم. دیگه مثل سابق صدای شلوغی کردن و خندیدن من و سحر خونه رو رو سر نمیذاشت. مامان هم چند بار باهام حرف زد،حتی یکی دوبار گریه کرد و التماس کرد که زندگی رو فراموش کنم ولی مگه می شد.... به خدا نمی تونستم.هر روز می رفتم توی اون پارکی که آخرین بار با زندگی رفتیم و من می نشستم و گریه میکردم. اون پارک یه باغبون داشت که تنها زندگی میکرد و خونه اش هم همون نزدیک پارک بود. چند بار که تا نزدیکای غروب تو پارک بودم گریه مییکردم اومد پیشم و گفت : مشکلی پیش اومده پسرم. بار اولی که اینو گفت یه چیزی تو چهره اش دیدم که خیلی خوشم اومد. یه نورانیت خاصی داشت. معلوم بود از اون پیرمردهای باحاله. بار اول گفتم نه هیچی. اما بار دوم دیدم که شاید این فرد خوبی باشه واسه درددل کردن. واسه همین منم سیر تا پیاز زندگیمو براش گفتم. اونم برام از خودش بود. میگفت اسمش عبدالرضاست ولی دور وبری هاش بهش میگن حاج رضا. پدر سه تا شهید بود. خودش هم از اون کسایی بود که هشت سال جنگ رو تو جبهه با عراقی ها جنگیده. آدم سرحال و شادی بود. با این که تقریبا هفتاد سال رو داشت. خلاصه من و حاج رضا با هم شدیم دوتا رفیق صمیمی! به طوری که هر روز می رفتم پیش حاج رضا و باهم درد دل میکردیم و انگار سال هاست همدیگه رو میشناسیم. عید فرارسیدو ما رفتیم مشهد. من هم با یه دل تنگ راهی حرم آقا امام رضا شدم. دوسه روز مونده بود به سیزده به در که ما برگشتیم. اولین کاری که کردم رفتم سراغ حاج رضا. ازم گلایه کرد که چرا سری بهش نمی زنم و دعوتم کرد به یه چایی خوشمزه.

در تموم این مدت که تقریبا یه ماه می شد ، من و زندگی از هم دور بودیم و برای هم دلتنگ. من توی این یه ماه حتی یک لحظه هم از ته دل نخندیدم و فقط یه لبخند مصنوعی میزدم که اسرار دلم بر ملا نشود!!!!

 

عید تموم شد و ما دوباره راهی مدرسه شدیم.

بعد از دوسه روز ، من که تازه از مدرسه برگشته بودم ، دیدم سحر خوشحال و خندان افتاد تو بغلم و گفت : داداشی  مژده بده. مژده....

گفتم : ها؟ باز دوباره چه خبر شده؟

گفت : عزیز دلت زنگ زد!

من اصلا حواسم به زندگی بنود. پرسیدم : عزیز دلم دیگه کیه؟

گفت : ای بابا ! داداش مجنون من ، لیلی زنگ زد. زندگی زنگ زد.....

من دست و پام رو گم کردم. گفتم : خب چی گفت؟

ـــ هیچی ! فقط گریه کرد. من می پرسیدم حالت چطوره ؟ میگفت سهیل کجاست؟ اصلا یه حالی هم از ما نپرسید بی معرفت.... و زد زیر خنده.....

من هم با او هم صدا شدم و زدم زیر خنده. بعدش سحر یه هدیه بهم داد. سحر یه شماره تلفن داد که مال زندگی بود. من طاقت نیاوردم و به سحر اصرار کردم که همون لحظه زنگ بزنه. مامان و بابا خونه نبودن و ما با خیال راحت می تونستیم با هم حرف بزنیم. خلاصه بعد از کلی التماس و خواهش ، سحر زنگ زد خونه ی عمه ی زندگی و خودش رو یکی از دوستای هم کلاسی قدیمی زندگی معرفی کرد. زندگی تا اومد پای تلفن سحر بدون اینکه حرفی بزنه گوشی رو داد به من ، وای خدای من! پشت این تلفن یه فرشته ای بود که داشت هی میگفت: الو...الو بفرمایید.....

من بعد از چند بار که زندگی صدا زد گفتم : .....(زندگی).... منم سهیل.....

حس کردم که یه دفعه بدن زندگی سرد شد. بدن خودم هم سرد شد. چند لحظه سکوت کردیم و من دیگه نتونستم جلوی گریه ام رو بگیرم. مثل بچه هایی که صدای مادرشون رو میشنون ، ضجه می زدم و زندگی رو از پشت تلفن صدا میزدم. اما زندگی خودش رو کنترل می کرد.

به خاطر این که مطلب خیلی طولانی نشه نمیگم که به هم چی گفتیم. ولی مهم ترین چیزی که گفتم بهش این بود که من یه روز میام اصفهان و تورو خواهم دید. آدرس خونه و مدرسه ی زندگی رو تو اصفهان گرفتم و گفتم دفعه دوم زمانی باهات حرف می زنم که تو اصفهان کنارت نشسته باشم. تلفن رو قطع کردیم و من انگار دوباره جون گرفته بودم. حالا تمام فکر و ذکرم شده بود اینک برم اصفهان دنبال زندگی.

یه روز رفتم پارک و موضوع رو به حاج زضا گفتم. حاج رضا بهم دلداری داد. ازش خواستم کمکم کنه و حاج رضا که حالا بعد از دو سه ماه تبدیل شده بود به همراز و بهترین رفیق من ، بهم قول داد که کمکم کنه تا هر طور شده زندگی رو ببینم. فقط ازم یه قولی گرفت. اونم اینکه توی این یکی دوماه فقط به فکر درسام باشم تا بتونم نمرات خوبی توی امتحانات بیارم و تتوی درس ها افت نکنم. من هم قول دادم و نشستم پای درس هام. چند بار زندگی به خونه زنگ زد. ولی من به سحر گفتم که به زندگی بگه من به خودم عهد بستم که بار دومی باهات حرف میزنم کنارت باشم. اما خوب...... عشق که عهد و پیمان سرش نمی شه....بعد از دوسه بار طاقت نیاوردم و باهاش حرف زدم!!! ولی خب همون یکبار بود و دیگه باهاش حرف نزدم. حالا دیگه امتحانات پایانی که تازه هم شده بودن نهایی و خیلی سخت می گرفتن ، تموم شد و می دونستم که نمراتم خیلی عالی شدن. به خاطر همین با خیال آسوده از تجدیدی (که البته اصلا هم تجدیدی نداشتم هیچ وقت) شروع کردم به نقشه کشیدن برای اینکه به اصفهان برم و زندگی رو ببینم.......

تو قسمت بعدی حالا براتون می گم که آیا رفتم یا نرفتم و چه به سرم اومد؟؟؟؟

فکر کنم تو دو قسمت دیگه بتونم تموم کنم داستان رو....

پس تا بعد.....خدا حافظ.....




نوشته شده در تاريخ 91/02/25 توسط سهیل

سلام دوستای گلم....

دیگه زیاد حرف نمیزنم و میرم سراغ اصل داستان

اونروز تا نزدیکای ظهر توی اون بوستان نشستیم و از آرزوهامون گفتیم و از این که هر دومون دوست داریم کنار هم بمونیم. نزدیکای ظهر بود که برگشتیم دم مدرسه هامون و البته خیلی خوب تونستیم نقش بازی کنیم و کسی نفهمید که ما مدرسه نرفتیم و به خوبی و خوشی وارد خونه شدیم....

اما برخلاف یک هفته گذشته مادرم سراغم نیومد و پدر اومد...پدرم هم نمیدونست که چرا مادر نیومده دنبالم....رسیدیم خونه اما چشمتون روز بد نبینه....همچین که در رو وا کردیم دیدیم که مادرزندگی و خود زندگی خونه ی ما هستن .....سحر هم بود....اما مامان زندگی خیلی عصبانی بود وتا من و بابام رو دید با عصبانیت تمام اومد سمت من و گفت: دستت درد نکنه سهیل جون.... من گفتم تو مثل داداش دخترم میمونی... تو این چند سال گذاشتم با هم برین بیرون ،تو درسا همدیگرو کمک کنین... اما حالا میفهمم که اشتباه کردم. حالا کارتون به جایی کشیده که از مدرسه در میرین...

من که نمیفهمیدم مامان زندگی چی داره میگه و از کجا فهمیده و بابام هم که کاملا گیج شده بود به مامان زندگی گفت : سع...خانوم یه لحظه اجازه بدین.... اینجا چه خبره؟خانوم ....سحر ....سهیل....

من که نمی دونستم چی جواب بدم....نگاهی به سحر کردم اونم مستاصل شونه بالا انداخت و با گریه رفت تو آشپز خونه. مادرم گفت : آقا مهدی بیا بشین برات بگم تو این یکی دوهفته چه اتفاقاتی افتاده....زندگی ومامانش و من هم نشستیم ببینم مامانم چی میگه....بابا هر لحظه از دست من عصبانی تر و از مامان زندگی شرمنده تر میشد.همه چیز برای بابای من هم روشن شد...و حالا مونده بودیم که کی به علی آقا (بابای زندگی) بگه؟ البته بماند که پدرم با من چه کرد؟ برای اولین بار بود که دستای پدرم محکم با صورتم برخورد میکرد... به سرم زده بود که از خونه فرار کنم. البته جرات رفتن تو خیابونارو نداشتم اما یه دوست داشتم که همیشه باهام موند....اون هم مصطفی...توی اتاقم نشسته بودم و اشک میریختم....بابام باز برای اولین بار دستور داده بود که صدا از دیوار بیاد از من و سحر نیاد....و من نذاشتم حتی سحر وارد اتاقم بشه....

خدایا آخه چقدر من بدبختم؟ چرا هیچ کس نیست که درد مارو دوا کنه؟ مگه ما گناه کردیم؟ اگه عاشقی گناهه چرا تو اون رو آفریدی؟

و این حرفایی بود که من داشتم باخدای خودم میگفتم و آروم آروم اشک میریختم....نمیدونم ساعت چند بود؟ دلم به شدت ضعف میکرد؟ نه صبحونه خورده بودم نه ناهار و نه شام.... فقط یکی دوتا کلوچه داخل کشوی میزم بود که اونا رو خوردم....ولی از وضع تو خیابونا حدس میزدم که ساعت ده ویازده شب باشه...علی آقا اونشب با مادر زندگی اومده بودن خونه ی ما...و داشتن باهم صحبت میکردن و بابام ماجرا رو براشون توضیح داد...من تا فهمیدم گوشی اتاقم رو برداشتم و به خونه ی زندگی اینا زنگ زدم اما کسی جواب نمیداد؟ خدایا یعنی چی شده؟ اخه زندگی که نیومده خونه ی ما؟ کجا میتونه رفته باشه؟ نکنه خودکشی کرده؟ و هزار جور فکر و خیال دیگه ....(بعدها فهمیدم که گوشی اتاقش رو برداشته بودن)اون لحظه هیچ فکری به ذهنم نمیرسید تا این که یه لحظه چشمم به عکس شهیدی افتاد که به اتاقم بصب بود و یه بیسیم کنارش....یاد این افتادم که یه روز که باسحر سه تایی رفته بودیم بیرون چهارتا بیسیم اسباب بازی ها گرفتیم که تا شعاع دویست متری جواب میداد...خونه ی ماو زندگی هم که یه متر بیشتر فاصله نداشت و اتاق من هم چسبیده به خونه ی اونا بود....پنجره ی اتاقم رو باز کردم وبا دستام به شکلی ماهرانه و روشی خاص(که شاید بعضی هاتون بلد باشین) صدای جغد درآوردم که شاید زندگی بشنوه و بیاد دم پنجره.... خوب معمولا خدا اینجورموقع ها هوای دلشکسته هارو خیلی داره.... بعداز چند بار دیدم یه فرشته از پنجره سرش رو کرد بیرون و برام دست تکون داد....با خوشحالی بیسیم رو نشونش دادم و اونم رفت که بیسیم رو روشن کنه....و حالا ما دوتا شروع کردیم به حرف زدن.....

من می خوام حرف زدن خودم رو با این شعر از مرحوم قیصرامین پور توصیف کنم:

بوی بهشت میشنوم از صدای تو

نازک تر از گل است گل گونه های تو

ای درطنین نبض تو اهنگ قلب من

ای بوی هرچه گل ، نفس اشنای تو

صد کهکشان ستاره و هفت آسمان حریر

آورده ام که فرش کنم زیر پای تو

چیزی عزیزتر ز تمام دلم نبود

ای پاره ی دلم ، که بریزم به پای تو

در خاک هم دلم به هوای تو می تپد

چیزی کم از بهشت ندارد هوای تو

بگذار با تو عالم خود را عوض کنم

یک لحظه تو به جای من و من به جای تو

این حال و عالمی که تو داری برای من

دار و ندار و جان و دل من برای تو

برای تو

برای تو.....

بله دوستان....با این حال من و زندگی داشتیم باهم درد دل میکردیم. که از پذیرایی صدای خداحافظی علی آقا اینا اومد....سریع به زندگی خبر دادم و اونم پنجره رو بست و بیسیم رو خاموش کرد.... و حالا خداخدامیکردم که علی آقا کاری بازندگی نداشته باشه!!!به خدا حاضر بودم بابام زیر لگد خردم کنه ولی کسی حتی صداش رو روی زندگی من بلند نکنه....بعد از چند دقیقه سحر در زد:

داداش ؟!! داداش سهیل ؟!خوابی ؟ اگه بیداری بیا بابا اینا میخوان باهات صحبت کنن؟ پاشو بیا یه چیزی هم بخور ! الان غش میکنی از ضعف... تو روخدا اگه بیداری بیا بیرون...بابا و مامان عصبانی نیستن ! وضعیت سفیده ! بیا باهاشون حرف بزن...

سحر این ها رو باصدایی نه چندان قوی (از سرگریه ی زیاد)گفت و رفت...چند دقیقه بعد از اتاق اومدم بیرون و رفتم دست وصورتم رو شستم و رفتم تو پذیرایی... مامان و بابا و سحر نشسته بودن روکاناپه و هرکدوم تویه فکری بودن... سلام کردم و نشستم از سلام کردن بابا معلوم بود آروم شده و میشه باهاش صحبت کرد. مامان  هم رفت تا یه خورده غذا برام گرم کنه...بابا اول میخواست سحر رو بفرسته تواتاقش ولی من گفتم که اگه سحر بره من هم میرم . آخه سحر تنها کسی بود که حرف دل من و زندگی رو میفهمید و عشق مادوتارو باور کرده بود.بابا شروع کرد صحبت کردن:

ببین سهیل جان ! میدونم چه حالی داری من خودم هم اینطوری بودم.این مقتضای سن توئه. ولی باور کن این ها همش عشق بچگانه است ...یه جور هوسه...و از این جور حرفا که بزرگترا میزنن!!!!

و من با تمام بغضی که در گلو داشتم به روکردم به همه و گفتم که من زندگی رو دوست دارم.نمی خوام از دستش بدم. چندین ساله که عشقش رو تودلم پنهان کردم. اما حالا که بر ملا شده دیگه نمیخوام هیچ حرفی نگفته بمونه. من اون دختر رو دوست دارم و  اون هم من رو دوست داره. ما میخوایم با هم زندگی کنیم. میخوایم یار و مونس هم باشیم. ما تاالان حتی به هم دست هم ندادیم چه برسه خلاف دیگه ای ازمون سر زده باشه. چرا شما دارین این کار رو با ما میکنین. و من هم همه ی حرف هام رو به خانواده ام زدم. با دلایل عقلانی.

پدرم : آخه سهیل ازدواج واسه ما زوده. شما بچه اید! سرد و گرم نچشیدید!

من : آخه کی حرف ازدواج زد. من میگم مارو از هم جدا نکنید. بذارین ما با هم باشیم. عقد دائم نمیخواد. زیر یه سقف هم نمیریم ولی نامزد که میتونیم باشیم. بدون این که کسی از موضوع باخبر شه. تا وقتی که رفتیم دانشگاه اونوقت عقد میکنیم. خدارو شکر نه ما چیزی کم داریم و نه اونا. طبقه بالای خونه ی اقاجون هم که خالیه.(آقا جون ، پدر پدرمه که از اون تاجر قدیمیای فرشه و یه خونه سه طبقه داره و دوتا دو طبقه ،هرکدوم از افراد فامیل ازدواج میکنن و خونه ندارن اون دو طبقه بالای خودشوعزیز جون رو یا مجانی یا با اجاره کم میده بهشون تا سروسامون بگیرن.خداییش هم که خونه پربرکتیه و هرکه رفته توش سریع صاحب خونه شده وزندگیش رونق گرفته!!!ما خودمون هم چندسال اونجابودیم!!!بگذریم....)

خلاصه من همه ی حرفام رو زدم که دیدم بابام گفت : چشمم روشن ! فکر همه جاشو هم کرده. نه خیر آقا سهیل. این حرفا تو کت من و مادرت نمیره . علی آقا و خانومش هم قبول نمیکنن. پس این فکر و خیالات بچگانه رو از سرت بیرون کن و بچسب به درست! ناسلامتی قراره بشی دکتر!!!سال دیگه کنکور داری!

وبا یه لبخند که از روی بی خیالی بود من رو به شامم دعوت کرد. اعتراف میکنم که نتونستم از اون بوی لذیذ غذا اونم بعد از ده یازده ساعت بگذرم. شام رو خوردم و رفتم تو اتاقم. دیگه واقعا فکر رفتن به خونه ی مصطفی به ذهنم رسیده بود اما دیروقت بود.

فردا رفتم مدرسه. بعداز سوال جواب کردن من توسط ناظممون(که انصافا ادم خوش برخورد عاقلی بودوباهم خیلی رفیق بودیم) رفتم سر کلاس......خب بعد از مدرسه اومدم خونه....یک راست رفتم سراغ سحر و ازش احوال زندگی رو پرسیدم...اول جوابم رو نداد.... بعد دیدم داره از جواب دادن طفره میره. سرش داد زدم و گفتم : چه مرگت شده سحر؟ بگو ببینم حال زندگی خوبه یا نه؟دیشب چی گفته به مامانش اینا؟

سحر که حال من رو دید ، اول آرومم کرد: بعد با یه بغضی گفت : مامانش اینا قبول نکردن که شما با هم نامزد کنین. اونا هم حرف مامان اینا رو زدن. زندگی بهشون گفته که هیچ وقت نمیتونه تو رو فراموش کنه . زندگی صبح با گریه گقت قراره مدرسه اش رو ببرن اصفهان. اونجا عمه اش مدیره یه دبیرستان  دخترونه ست و کارای انتقالش روهم تاچند روز دیگه درست میشه و قراره که زندگی چند وقتی بره اصفهان! داداشی تو رو خدا خودت رو نارحت نکن. همه چی درست میشه!!!

من از بالا روتخت سحر افتادم و یه لحظه چشمام رو بستم ودیگه نفهمیدم چی شد! وقتی چشم باز کردم دیدم به دستم یه سرم تقویتی وصله و روی تخت اتاقم بی جون و بی نفس افتاده بودم!

شما حال من رو تو ذهنتون تجسم کنین!

یعنی زندگی قراره بره؟؟!! یعنی من هیچ وقت اون رو نخواهم دید؟ چی قراره سرم بیاد خدایا!!!!

این حال من بی توست

بغض غزلی بی لب

افتاده ترین خورشید

زیر سم اسب شب

قربونتون برم تا قسمت بعد...

یا علی....

شهادت جانسوز بی بی دوعالم حضرت زهرا(سلام الله علیها) وآغاز ایام فاطمیه را هم به همه ی عشاق آن حضرت تسلیت میگویم.




نوشته شده در تاريخ 91/01/24 توسط سهیل

سلام دوستان

حالتون خوبه؟ اولین روز کاری سال ۹۱ چطور بود؟خوش گذشت؟ به ما که خیلی حال داد....چون من چند روز دیگه کلاسام شروع میشه و امروز تا لنگ ظهر تو خواب ناز بودم.....ولی مدرسه رفتن بعد از سیزده به در هم عالمیه ها......یادش به خیر....بیچاره بابا مامانمون چه زجری میکشیدن تا مارو واسه مدرسه رفتن بیدار کنن!!!یادمه مادرم همیشه روز اول بعداز عید که میخواستیم بریم مدرسه بهترین و مفصل ترین صبحونه رو برای من و سحر مهیا میکرد...چه حالی میکردیم....ولی به قول خیام:

این قافله ی عمر عجب میگذرد.....

خب دیگه زیاد کشش ندیم و بریم سر اصل مطلب....

بله دوستان....امان از همسایه ی فضول و دهن لق...اونروز من و زندگی تو بوستان محلمون داشتیم حرف میزدیم که سروکله ی همسایه مون پیدا شد و اونم رفت راست موضوع را گذاشت کف دست مامانامون و مادرامون هم من و زندگی وسحر رو گذاشتن تو قرنطینه.....از اون روز به بعد مادر من رو با ماشین خودش میبرد میرسوند و بعد میرفت سر کار....مادر زندگی هم وقتی میذاشت زندگی با سحر بره مدرسه که مطمئن میشد من رفتم....چون مسیر مدرسه من با اوندوتا یکی بود.سه چهار روز به همین وضعیت گذشت و من کم کم داشتم دق میکردم...با مادر قهر بودم و با پدر هم زیاد حرف نمیزدم.یعنی نای حرف زدن نداشتم.همش بغضی تو گلوم بود و تا میومدم حرف بزنم میخواست گریه ام بگیره....فقط این وسط سحر بود که مثل باد صبا میان عاشق و معشوق خبر رسانی میکرد و مادوتا رو دلداری میداد....هر روز من برای زندگی و اون هم برای من نامه مینوشت و به سحر میدادیم به دست اون یکی برسونه. تو این سه چهار روز اونقدر به ماسخت گذشت که ما احساس میکردیم چند ساله که از هم دوریم.بعد از یه هفته که من و زندگی تنها و تنها از طریق نامه با هم رابطه داشتیم و حتی صدای همدیگه رو هم نشنیده بودیم ،دیدم زندگی تو نامه اش نوشته بود که قصد داره از مدرسه فرار کنه و دیگه خسته شده و میخواد من رو ببینه و اگه من رو نبینه دیگه هیچ وقت هیچکدوممون زندگی رو نخواهیم دید...من میدونستم که حرفش کاملا جدیه! نمیدونستم چی کار کنم؟ از طریق سحر بهش گفتم که باشه یه روز منم از مدرسه فرار میکنم تا همدیگه رو ببینیم...بالاخره تویه یه روز سرد بود که من وقتی از مامان خداحافظی کردم و تادم در اومدم با مصطفی که بهترین دوستم بوده وهست هماهنگ کردم که سر دربان مدرسه رو گرم کنه تا من از مدرسه بزنم بیرون....ما توی دبیرستان برگه غیبت داشتیم و بزرگترین شانس من هم این بود که مصطفی مبصر کلاس ما بود و اون روز رو برام غیبت نزد ، هرچند که چند روز بعد گند کارمون در اومد...

اما براتون بگم از اون روز که بعد از یه هفته که نه .....هفت قرن!!!!من و زندگی هم دیگه رو دیدیم....

زندگی براش شده بود درس عبرت که دیگه تو بوستان محل قرار نذاریم....به خاطر همین رفتیم یه بوستان دیگه....یادم نیست کجا بود.از این بوستان محلی ها بود و معروف نبود....ولی هرچی بود اونجا هیچ کس مارو نمیشناخت....من زودتر رسیدم....داشتم از سرما یخ میزدم و نمیتونستم رو نیمکت بشینم و هی داشتم قدم میزدم....دیدم یه چیزی از پشت سر نشست روی شونه هام....وقتی برگشتم دیدم دسته گل بزرگی بود پر از شاخه های مریم و رز...نمیدونم میتونین اون لحظه ی من رو درک کنین یا نه؟ولی اون لحظه بی اختیار تا چشمم به چشمم همه ی زندگیم افتاد...زدم زیر گریه و های های مثل بچه کوچولو ها گریه میکردم.زندگی هم داشت به من میخندید و هم داشت اشک میریخت....نمیدونستیم چی باید بگیم.فقط هر چند لحظه یه بار به هم نگاه میکردیم و چند قطره اشک میریختیم. زندگی میگفت: به خدا اگه نمی یومدی منم دیگه به خونه برنمیگشتم...

بهش گفتم: دیوونه نشی یه وقت ...بری و من رو بکشی.اونوفت خونم گردن توئه ها.

خندید و گفت: من تا آخر عمر فقط جایی میرم که تو هم اونجا باشی...

با یه حالت شوخی گفتم : حتی اگه برم تو آتیش...

باهمون حالت دخترونه یه شاخه گل رو توصورتم زد و گفت: حتی اگه بری تو آتیش

و بعد دوتایی از ته دل زدیم زیر خنده.

اون روز تانزدیکای ظهر نشستیم و درد دل کردیم. بعدش من گفتم: اینطوری نمیشه. باید راست و حسینی بشینیم و با خانواده ها حرف بزنیم. ببینم چرا اینقدر مارو محدود کردن. مادوتا که حتی به هم دست هم نزدیم...چه خلافی کردیم به غیر از این که همدیگه رو دوست داریم. زندگی هم قبول کرد و تصمیم گرفتیم شب با مادرامون حرف بزنیم.

 




نوشته شده در تاريخ 91/01/15 توسط سهیل

سلامی چو بوی خوش آشنایی......

سلام دوستای عزیز

سلام به همه ی آبجی ها و داداشای گلم

سال نو مبارک.....

اول از همه اونایی که جدید میان و قسمت آخر رو نخوندن،برن پایین بخونن بعد بیان سلام و احوالپرسی....

صدوبیست و نه سال به این سال ها.....

آقا جاتون خالی بود تو مدینه و مکه.....

 

نایب الزیاره از طرف همتون بودم......

مخصوصا آبجی ملیسا و مهلا.....

البته داش حسن یادمون نرفت و همچنین بقیه ی رفقای خوب نتی.....

حالا اگه خواستین بگین تا یه سفر نامه هم براتون بنویسم....

البته بعد از اتمام داستان.....

ولی خب اگه وقت بشه براتون حتما سفر نامه رو مینویسم......

راستی هرکه دلار ارزون تر از بازار میخواد بیاد پیش خودم!!!!!!

خب دیگه چی بگم؟؟!!!!

دیگه همین دیگه.....

سلامتی....خوبی ......عید اومده / عید شما مبارک....

قسمت جدید رو هی میخوام بنویسم....هی حال ندارم....هی میخوام بنویسم...هی حال ندارم....به سحر هم میگم بیاد بنویسه اونم میگه حال ندارم....

تو رو خدا دوره زمونه رو میبینید.....دیگه خواهرمون هم کاری برامون نمیکنه......دخترا همینن دیگه!!!!!!!

(اوه ...اوه....الانه که سروکله ی نظرات هجومی از سوی دخترخانوما پیدا شه....)

بی خیال جو سازی!

حالا اگر شد امروز یا فردا براتون مینویسم....نمی دونم.....

دیگه حرفی ندارم....

ببخشید مزاحم شدیم ها.....

تو رو خدا اومده بودیم دو دقیقه خودتون رو ببینیم ....

همش مهمونی بودین و وقت نکردین بیاین!!!!!

دوستای گلم

فعلا......بای بای




نوشته شده در تاريخ 91/01/04 توسط سهیل

سلام دوستان عزیز

شرمنده ام....به خدا....

آقا میدونم ناراحتین....میدونم دلتون میخواد یه بلایی سرم بیارین.....میدونم همه ی اینا رو .....ولی به خدا اصلا وقت ندارم... سرم اونقدر شلوغه که الان دوسه هفته است خونواده رو زیارت نکردم!!!!!!

میدونین کجام؟

من الان تو یکی از باحال ترین شهرهای ایرانم.....من الان از بروجرد دارم این پست رو براتون مینویسم. خیلی جای باحالیه. یه دو هفته ای میشه اینجاهستم. چون دارم رو پایان نامه کار میکنم.و باید میومدم همین نزدیکیهای بروجرد واسه یه سری تحقیقات...و به خاطر همین یه دوهفته ای به کامپیوتر و اینا دسترسی نداشتم تا اینکه دیروز یکی از دوستام که خودش اهل بروجرده ،برام لپ تاپم رو آورد....باید البته ازش تشکر کنم که یه چند روزی هم مزاحم آقا امیر رفیق جون جونیم شدم....خب بگذریم....

برخی از دوستان خواستن یه خلاصه ای بنویسم.....چشم این پست هم یه خلاصه از فصل اول که تموم شد. و حالا باید وارد فصل دوم بشیم....راستی یه نکته....

آقا من داره به سحر حسودیم میشه....خیلی دارین ازش تعریف میکنین!!!!با دوتا پست که نوشت دیگه طرفدار واسه ما نذاشته....و البته دوستان به من هم خیلی لطف دارین و این من باب مزاح ذکر شد!!!!!

پسرا و دخترا !!!! من چهارده سالم بود که از خونه ی قبلی مون اومدین خونه ی جدید. با بچه های فامیل  اسباب کشی کردیم. من و پسر عموم با پله اسباب رو میبردیم بالا. بار اولی که رفتم بالا یه دختری دیدم که همسن خودم میزد و داشت با سحر خواهرم حرف میزد. همون بار اول دلم ریخت. از اون لحظه به بعد هر بار میدیدمش دلم هری میریخت و من نمیدونستم که عاشق شدم. ولی خیلی دلم میخواست با این دختر خانوم که چهره اش مث فرشته هابود حرف بزنم و بگم و بخندم. سر شانس خوبم سحر با زندگی(همون دختر خانومه)خیلی زود گرم گرفت و به خاطر سحر هم من بیشتر زندگی رو میدیدم.خیلی حال و هوای خوبی داشتم. ولی اصلا حتی به ذهنم هم نمی رسید که عاشق شده باشم. ماه ها ژشت سر هم میگذشت و من بیشتر عاشق زندگی میشدم. تا این که یه روزی بالاخره فهمیدم که بعله....عاشقی بد دردیه. نزدیکای عید بود. که قرار بود ما با خانواده ی زندگی اینا بریم مسافرت. اما اونا به خاطر مادربزرگ زندگی که حالش بد شده بود ما رو رها کردن و رفتن به شهرشون. اما هنوز به اصفهان نرسیده تو جاده تصادف میکنن.مادر زندگی به شدت آسیب میبینه ،علی آقا و زندگی هم میرن تو کما. نمیدونین چه حالی داشتم. تمام کارم شده بود گریه ...شب و روز دعا میکردم و اشک میریختم. چند باری هم از مدرسه که تعطیل شده بودم رفته بودم بهشون سر زده بودم. من که یه پسر پر شور پرحرفی بودم. حالا به یه پسر گوشه گیر تبدیل شده بودم. دوسه هفته بعد از عید بود که دیدم سحر خوشحال اومد رومو ماچ کرد و گفت که زندگی به هوش اومده. اون لحظه خدا بهم جان دوباره ای به من بخشید. چند روز بعد که اومدن خونه و ما رفتیم پیششون ، من دوباره به همون پر حرفی برگشته بودم . اون شب وقتی اومدیم خونه و هر کی رفت تو اتاق خودش ، منم رفتم نشستم پای دفتر خاطراتم. چند دقیقه بعد سحر اومد تو اتاقم. یه خورده حرف زدیم. بعد گفت که سهیل نکنه تو عاشق شدی؟ و من موضوع رو گرفتم. سحر فهمیده بود که من عاشق شدم. از اون شب سحر تلاش میکرد که من و زندگی رو به هم برسونه ولی یا موقعیت جور نمید یا من جلوش رو میگرفتم. با مکلف شدن من هم دیگه روابط بین من و زندگی سردتر شده بود و همدیگر رو کم تر میدیدیم. روزها میگذشت و ما سه تا )من و زندگی و سحر( روز به روز بزرگ تر میشدیم. تا این که دوسال گذشت و من و زندگی به سوم دبیرستان و سحر اول دبیرستان رفتیم . تو یه روز سرد زمستونی سحر زندگی رو کشوند تو پارک و همه چی رو بهش گفت. خود سحر میگه : من انتظار داتم زندگی من رو با سیلی کبود کنه ولی زندگی که اشک از چشماش جاری میشه به سحر میگه من خیلی وقته به سهیل علاقه دارم ولی هیچ وقت بروز ندادم و منتظر یه چنین روزی بودم و این جوری میشه که بعد از ظهر همون روز با هماهنگی سحر ، زندگی با یه دسته گل میاد خونه ی ما. و من هم با دیدن اون دسته گل و شنیدن حرفای زندگی حالم بد میشه و فشارم میفته و از اون روز ماجرای عشق و عاشقی ما شروع میشه......

خب امیدوارم که دوستان از این خلاصه راضی باشین وگرنه دیگه برین قسمت ها رو بخونین دیگه.

حالا بریم سراغ ماجرای اصلی.....

به نام خدا

اون روز وقتی یه خرده حالم جا اومد ، رفتم نشستم سر مبل و زندگی و سحر داشتن به حال من میخندیدن. منم که هم خوشحال بودم و هم برق گرفته ، با یه حالتی که مثلا عصبانیم گفتم : آخه دخترا این کارا چیه ؟ نمیگین یه وقت من پس بیفتم؟ سحر با خنده گفت : نه داداشی بادمجون بم آفت نداره . و دوباره با هم شروع کردن خندیدن و من که دیگه چاره ای نداشتم خنده ای از عمق دلم برای معشوقه ی بی همتایم سر دادم و کلی گفتیم و خندیدیم.بعد سحر یه چند دقیقه ای مارو تنها گذاشت و من و زندگی کلی با هم درد دل کردیم.

من میگفتم : خیلی وقته منتظر یه چنین روزی بودم

زندگی میگفت: من از همون روز اول ازت خوشم اومد

من میگفتم : خیلی دوست دارم. عاشقتم

اون میگفت: به خدا من بیشتر از تو دوست دارم. تو حداقل یه خواهر و همرازی داشتی . ولی من چی؟ تو این سه چهار سال همه ی درددلام رو توی دلم نگه داشتم و دم نزدم.....

من میگفتم و اون میگفت..... خلاصه یه نیم ساعتی با هم عشق بازی کردیم تا اینکه سحر اومد و گفت خب دیگه لیلی و مجنون حرفارو تموم کنن که الان مامان و بابای مجنون میاد پوست از سر هرسه تامون میکنن. هرسه تامون از ته دل خندیدیم. اون روز چهارشنبه  بود و برای فردا قرار گذاشتیم که بریم یه گردش سه نفری. بعداز ظهر ۵شنبه بود و ما با خیال راحت رفتیم بیرون. اون روز  اول رفتیم سینما. یادمه که فیلم ازدواج به سبک ایرانی بود. نمیدونم دیدین یانه. بعد رفتیم یه کافی شاپ و از اون ور رفتیم پیتزایی سیاوش که سر خیابون بود. بعد از کلی تفریح رفتیم مسجد محل نماز خوندیم!  و اومدیم خونه. عجب روزی بود اون روز. اصلا نمیتونم توصیفش کنم. خیلی قشنگ بود. خنده های ملیح زندگی من رو آتیش میزد و من هم با شعرام فضارو عوض میکردم. رسیدیم تو مجتمع دیدیم که مامان زندگی داره با مادرم حرف میزنه. تا مارو دیدن ، مادرم با عصبانیت پرسید: سهیل مرض گرفته !تا الان کدوم گوری رفته بودین ؟

و من که میدونستم این لحن یعنی باید یه جواب منطقی بدم وگرنه، گفتم : من و سحر رفته بودیم بیرون برای سحر لوازم تحریر بگیریم ، بعد رفتیم مسجد اونجا ....(زندگی)خانوم رو دیدیم و با هم اومدیم خونه .

مادرم قانع شد و حالا نوبت مادر زندگی بود که پرسید : تو کجا  بودی؟

زندگی هم گفت : رفته بودم خونه ی دوستم. بعد هم رفتم مسجد.

و خداروشکر مادرا قانع شدن و مادرم همه مون رو به یه چایی و شیرینی دعوت کرد . ما سه تا هم رفتیم نشستیم رو مبل . من اصلا حواسم نبود. جایی نشستم که اصلا زندگی رو نمی دیدم. سحر با اشاره گفت که بشینم روی کاناپه که بتونم با زندگی عزیزم تله پاتی!!! داشته باشم. رفتم نشستم و هر چند دقیقه یکبار به زندگی نگاه میکردم اون خیلی با ملایمت میخندید و من هم نیشم تا بناگوشم باز میشد. اون شب گذشت. شب های بعدی هم گذشت. حالا دیگه سحر رو یه مقدار زده بودیم کنار و خودمون دو تایی بیشتر قرار میذاشتیم و همدیگه رو مدیدیم. با این که تمام فکر و ذکرمون شده بود عشق و عاشقی ، ولی اصلا درسمون افت نکرد و حتی پیشرفت هم داشتیم. چون لابه لای مسائل عشقولی دوسه تا مسئله هم با هم کار میکردیم!!!و همه ی اینا مال این بود که ما واقعا عاشق هم بودیم . عشق رو با تمام وجود دریافت کرده بودیم. نه مث بعضی ها هر روز عاشق یکی میشن.

نکته نکته! دوستان من.... من ان شاءالله قراره که یکشنبه با کاروان دانشجویی به سفر حج عمره دانشجویی مشرف بشم و نمی تونم که تا عید پست بذارم. پس یه خورده مطلب رو طولانی تر میکنم. به جبران این چند وقتی که نبودم. ان شاءالله نایب الزیاره ی همه بروبچه های خوب نتی هستم. عزیزان من!

به همین منوال ما داشتیم پیش میرفتیم تا این که یه روز یکی از این همسایه های فضول من و زندگی رو تو بوستان محله مون دید. تقصیر زندگی بود. من گفتم بریم پارک ساعی ،یا  جای دیگه ، که زندگی قبول نکرد. و اون همسایه ی فضول که مارو دیده بود وقتی رفته بود مجتمع درست خورده بود به مادر من و مادر زندگی که داشتن از خرید برمیگشتن. و ماجرا رو به هردوشون میگه . خوشبختانه سحر خونه بود و وقتی مادرم از سحر میپرسه که از این ماجرا خبر داره یانه ؟ سحر با اون زبون شیوا و فن بیانش مادر رو کمی تا قسمتی آروم و قانع میکنه. ولی مادر زندگی نه!!! وقتی زندگی میرسه خونه مامانش با عصبانیت تمام ازش میپرسه : کجا بودی؟

خونه ی دوستم؟

- خونه ی دوستت یا تو بوستان؟

زندگی از این حرف جا می خوره و مادرش ادامه میده: دستت درد نکنه. حالا دیگه میری واسم با پسر آقا مهدی دوست میشی. خجالت بکش.

و زندگی با شجاعت تمام و در حالی که هیچ راهی نداره میگه: مامان. به خدا من با آقا سهیل دوست نشدم. من و سهیل خیلی وقته که عاشق هم شدیم ولی تا همین دوسه هفته ی پیش هیچ کدوم از حال دیگری خبر نداشتیم. به خدا مامان من و سهیل همدیگه رو دوست داریم.

و با همین حرف مادر زندگی برای اولین بار و آخرین بار روی زندگی من دست بلند میکنه. که خب جای سیلی مادر هم تا فردا که تو راه مدرسه همدیگه رو دیدیم روی صورت زندگی خودنمایی میکرد! البته همه ی این هارو زندگی خودش برام تعریف کرد. ولی خب لعنت به این شانس. لعنت به همسایه ی فضول. تازه دوهفته بود که ما روابطمون شکل گرفته بود و تازه داشتیم میشدیم لیلی و مجنون واقعی. ولی نشد. مادر من هم در برابر من فقط گفت: دستت درد نکنه سهیل. خوب جواب زحمتای من و بابات رو دادی. این کارا مال یه بچه مسلمونه؟

و من که جوابی نداتم و روم هم نمی شد که بگم چقدر زندگی رو دوست دارم ، با یه بغض سنگین رفتم تو اتاقم. مثل همیشه سحر خانوم به موقع به دادم رسید. اومد نشست کنارم و دلداریم داد. و من هم  همه چیز رو به سحرواگذار کردم. ولی بیچاره زندگی که هیچ کس رو نداشت جز خدا. و باید خودش تنهایی با این مسءله در می افتاد. چون سحر نمیتونست دخالت کنه ، یه مسءله بود بین زندگی و بابا و مامانش. من هم که...... نقش اول این تراژدی بودم.حالا فقط مادرای ما سعی میکردن به باباهامون چیزی نگن و اونا چیزی نفهمن. ولی باباها نمیدونستن که دلیل مخالفت مادرا با این که ما بریم خونه ی علی آقا اینا یا اونا بیان خونه ی ما ، چیه؟ و یه جورا مادرا من و زندگی و یه جورایی سحر رو که جرمش کمتر از مانبود تو قرنطینه گذاشتن و تا اطلاع ثانوی مارو بایکوت کردن.این خودش باعث د یه ماجرا های دیگه ای هم اتفاق بیفته.

خب دوستان شرمنده دیگه. سرتون رو درد آوردم.ولی دیگه باید برم . انشاءالله تا بعد از سفر که دوباره میبینمتون. خیلی دوستون دارم. مواظب خودتون باشین. خدانگهدار.....




نوشته شده در تاريخ 90/12/11 توسط سهیل
.: Weblog Themes By Blog Skin :.


آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ